خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

21

أخلاق الأشراف ( فارسى )

افزونى گرفته ، ناگزير به زبانى گزنده‌تر به باد ريشخند و انتقاد گرفته شده است . « شايد تند بودن لطائف عبيد و صراحت و حدّت آن با ساير مظاهر زندگانى شرقى تناسب داشته باشد چه در اين اقطار همه چيز تند و حادّ است . رنگ‌ها ، عطرها ، رقص‌ها ، عشق‌ها ، احساس‌ها . حتى چشم‌ها و صورت‌ها همه گيرا و زنده و بانفوذ است . آفتاب شرق درخشنده‌تر و فروزان‌تر از آفتاب مغرب زمين مىتابد ؛ ناچار بايد مطايبات و لطائف نيز همرنگ با ساير مظاهر چنين زندگانى باشد . پس شايد در اين مورد نتوانيم زياد بر مولانا خرده بگيريم . » « 1 » در روزگارى كه پادشاهان و اميران و وزيران همه نعل وارونه مىزدند يعنى به ظاهر هرچه مىگفتند در باطن ضدّ آن را انجام مىدادند ، شيوهء انتقادى عبيد هم شكل زمانه را به خود مىگرفت . سلطان اويس جلايرى با همهء هنرمندى و هنرپرورى و طبع شاعرى و تدبير و قدرت ، آشكارا نسبت به پسرى عشق مىورزيد و سلمان ساوجى شاعر دستگاه او مثنوى فراق‌نامه را در شرح سرگذشت اين عشق مىسرود « 2 » . مبارز الدّين محمّد مظفّرى با همهء خم شكنىها و تظاهرات دينى كه بقول حافظ محتسب « 3 » روزگارش بود ، از تزوير و ستم و بىرحمى چيزى فروگذار نمىكرد . ابو اسحق اينجو نيز - با آنكه عبيد و حافظ هر دو او را ستوده‌اند ، بيشتر دوستدار خوشگذرانى بود و اگر پايش مىافتاد از كشتار و ستمگرى بازنمىايستاد ، و قاضيان و عدول و شريعتمداران از انجام هر گونه ناروا پروايى نداشتند و خلاصه بقول حافظ « شيخ و حافظ و مفتىّ و محتسب ، چون همه تزوير مىكردند » ، مردانى چون عبيد و حافظ براى فرار از درد و اوضاع نفرت‌انگيز جانكاه چاره‌يى جز خنديدن و گاهى « مىخوردن » نداشتند « 4 » . امّا اين خنده خندهء عادى

--> ( 1 ) . اتابكى ، پرويز ، كلّيات عبيد ، 32 ، چاپ تهران 1336 ه . ق . با نقل اين بخش ، نگارنده هيچ فضيلتى براى شرق بر ضدّ غرب اثبات نمىكند ، بلكه مىخواهد بگويد كه اين كيفيّت‌ها ، واقعيّت‌هاى طبيعى هستند نه بيشتر . و با نيّت باطنى نويسندهء مطلب هيچ آشنايى ندارد . ( 2 ) . بيانى ، شيرين ، تاريخ آل جلاير 51 - 50 ؛ 4 - 33 ، انتشارات دانشگاه تهران ، سال 1345 ه . ش . ( 3 ) . ديوان ، 30 ، غزل 41 ، چاپ قزوينى ، تهران 1320 ه . ش . اگرچه باده فرح‌بخش و باد گُل‌بيز است * ببانگِ چنگ مخور مى كه مُحتسب تيز است ( 4 ) . مى خور كه شيخ و حافظ و مُفتى و محتسب * چون نيك بنگرى همه تزوير مىكنند .